پارچ و گردوغبار
توسط Saad Khan
·
رشد در طبقه پایین در گارہی شاهو، لاهور
وقتی کوچک بودم، پدرم هنگام تماشای یک نمایش تلویزیونی به نام «مٹی اور مشکیزہ» (کوزه و گرد و غبار) گریه کرد، درباره یک زوج پیر که شغلشان آبیاری خیابانهای خشک و خاکی پیشاور هر صبح بود. این قبل از آن بود که خیابانها سیمانی شوند. گالنهای آب در کیسهای از پوست شتر از دوش آن زوج پیر آویزان بود و آنها در سپیدهدم خیابانها را خنک میکردند. این نمایش عشق آنها، کمبود پول و از بین رفتن شغلشان به دلیل توسعه شهرداری را نشان میداد. پدرم که به ندرت دیده بودم گریه کند، در این نمایش گریه کرد. «چنین داستانهایی در تلویزیون نادر است»، گفت.
من در گارہی شاهو به دنیا آمدم. این محلهای نزدیک به ایستگاه راهآهن لاهور است. گارہی شاهو در زمان مغولها به نام محله سیدان شناخته میشد قبل از اینکه به طور دائم به نام یک گانگستر، شاهو، نامگذاری شود. در کودکی، داستانهای غارتهای هرج و مرج شاهو راهی برای ترساندن بچهها در زمان قطعی برقهای شبانه بود.

ایستگاه راهآهن لاهور (دهه ۱۹۴۰)
بریتانیاییها به عنوان بخشی از توسعه شبکه راهآهن هند، ریل راهآهنی در این منطقه کشیدند تا از مواد خام آن بهرهبرداری کنند. گارہی شاهو برای کارگران راهآهن استعمارگر، راهآهن ایالت شمال غربی، گسترش یافت.
حرفهایهای برجسته و مبلغین مسیحی که در این منطقه زندگی میکردند، مسیحیان گوانی با تبار پرتغالی بودند. از سوی دیگر، کارگران کمدرآمد، مسلمانان پنجابی و مسیحیان روستایی — دالیتهایی که وعدههای مبلغین مسیحی برای فرار از وضعیت ناپاک خود را پذیرفته بودند — بودند. اما آنها نمیتوانستند از کاستگرایی که در سیستم اجتماعی مبتنی بر حرفه پنجاب تعبیه شده بود فرار کنند، سیستمی که آنها را فقط به مشاغل شهرداری مانند نظافت خیابان محدود میکرد.
بعد از اینکه بریتانیاییها فرار کردند و دولت جدید جای استعمارگران را گرفت، راهآهن ایالت شمال غربی به راهآهن غرب پاکستان تبدیل شد و پدربزرگم — که به عنوان مکانیک تحت حکومت راج استخدام شده بود — بازنشسته شد و به عنوان راننده لوکوموتیو کار میکرد. با پول بازنشستگیاش، چهار اتاق به ملک کوچک چهار مرلاییاش اضافه کرد. دو تا از آن اتاقها خانه من شدند وقتی به دنیا آمدم، پسر او که سی و سه ساله بود، به صورت ترتیب داده شده با دختری هژده ساله از قوم [Pashtun]، مادرم، ازدواج کرده بود.

آمی و ابو در اولین قرارشان بعد از ازدواج (پارک جالو، لاهور) (۱۹۸۷)
اولین خاطره من از گارہی شاهو به حدود سال ۱۹۹۲ برمیگردد، چند ماه قبل از اینکه مادربزرگم فوت کند. یادم میآید مادربزرگم بورقۀ شاتلکاک را میپوشید تا در بازار اصلی قدم بزند. فرزندانش — خالهها و عموهایم — در خانه جمع میشدند و بلند بلند یکدیگر را به خاطر گم کردن او سرزنش میکردند. او به آلزایمر مبتلا بود. آنها آدرس ما را روی مچ دست دادی نوشته بودند.

بازار اصلی گارهی شاهو (۲۰۰۹)
در فاصله بین استراحتهای چایشان، سرداران بیبی به تنهایی به خانه برمیگشت و اغلب توسط کسانی که اعلام مفقودی را در مسجد شنیده بودند، بازگردانده میشد. چند سال بعد، وقتی قبل از خبرهای عصرگاهی پنجابی در تلویزیون پاکستان (PTV) در لاهور و سپس در دوردرشن (DD) که از برج بیست مایلی در امرتسر پخش میشد، اعلام مفقودی را تماشا میکردم، به مادربزرگ فکر میکردم. «تلاش-ای-گمشده» (جستجو برای مفقود) به پنجابی، مجری در PTV میگفت و «گواچے بارے گوشنا سنو» (به اعلام مفقودی گوش دهید) به پنجابی در DD. هر دو کانال دولتی در دو طرف مرز پاکستان-هند، اسلایدشویی از عکسهای پاسپورتی پخش میکردند: پسران و دختران «کانک پینا» (رنگ گندمی)، اغلب از نظر ذهنی سالم نبودند، فقیر و در میلاها (جشنوارهها) گم شده بودند.
عمویم که ما او را «ای» (تلفظ عا.ای) صدا میزدیم، در دو اتاق دیگر با پسرش زندگی میکرد. عا.ای که به خاطر راحتی شغل پدرش را تقلید میکرد، به راهآهن که دوباره نامش به راهآهن پاکستان (PR) تغییر یافته بود، به عنوان تکنسین پیوست و در نهایت بازنشسته شد. با پول بازنشستگیاش، یک ریکشا خرید و شش روز در هفته، از ۷ صبح تا ۲ بعدازظهر رانندگی میکرد. جمعه تعطیل بود. با بزرگتر شدن ما، پسر عا.ای شیفتهای صبح او را بر عهده گرفت و یکشنبه تعطیل شد.
پدر و پسر کبوترانی را روی پشتبام نگه میداشتند. من از نردبان بامبوی قدیمی و لق بالا میرفتم تا کنار عا.ای بنشینم، هر دو به کبوترهایی که دانههای باجرا (مخلوط ارزن) میخوردند نگاه میکردیم. کبوترها از نژادهای مختلف با الگوهای پر و رفتارهای متفاوت بودند: نر و ماده، لبهصاف، آرام، زوجها و آزادعاشقان، رنگشده و رنگنشده، همه گوتارگو میکردند و روی تختههای چوبی که در قفس بامبو و توری چیده شده بود، مینشستند. روزی دو بار کبوترها آزاد میشدند و به صورت دستهای پایین پشتبامها پرواز میکردند، در حالی که عا.ای مراقب کبوتر احمقی بود که دسته کبوتر دیگری را به دسته خودش اشتباه میگرفت و خانهها را عوض میکرد. مذاکرات بین این خانهها در خیابان انجام میشد که کبوترها معامله، بازگردانده و کبوترهای جدید بررسی میشدند اما به ندرت خریداری میشدند. هر شب کبوترها شمرده میشدند، برخی در کف دست نگه داشته میشدند، بیمارها پانادول میخوردند و زیباها بوسیده میشدند.
بعد از نماز عصر، عا.ای برایم داستانهای ابراهیمی از قرآن میخواند، داستانهای صوفیان پنجاب را تعریف میکرد و در زمان قطعی برق در گرمای تابستان که روی پشتبام روی وان چارپای میخوابیدیم، داستانهای ویژه شبانه میآورد: افسانههای شهری، ارواح راهآهن، مارهای تغییرشکلدهنده و داستانهای ابراهیمی بیشتر.
افسانه محلی مورد علاقه من پیرایشگری بود که مغازهاش روی یک کشتارگاه زیرزمینی بود و یک کافه موقت بیرون آن قرار داشت. مشتریانی که روی صندلی پیرایشگر مینشستند، به پایین کشیده میشدند و غذای سرو شده در کافه میشدند. این اولین آشنایی من با نحوه واقعی کار خط تولید بود. سالها بعد، وقتی شباهت پیرایشگر گرهی شاهو را با شخصیت داستانی ویکتوریایی سوئینی تاد فهمیدم، از آ.ای پرسیدم کدام داستان از کدام الهام گرفته؟ او گفت گورا آن را دزدید، درست مثل اینکه کوه نور را دزدیدند. من باور کردم.
بعد یک ششناگ بود که روی ریلهای راهآهن خنک میشد و توسط قطار باریای که پدربزرگم بین امرتسر و لاهور به طور منظم رانندگی میکرد، زیر گرفته شد. او جسد کبرا را به خانه آورد و روغن آن را تقطیر کرد تا جوش زیر بغل را درمان کند... درمان شد اما هرگز موهای زیر بغلش برنگشت.
نمیتوان این داستانها را تأیید کرد، اینها تاریخهای شفاهی هستند که در تخیلات کسانی که آنها را روایت میکنند باقی میمانند. این راویان نه دستور زبان دارند و نه توان اجتماعی برای دسترسی به کسانی که قدرت دارند تا یک روایت را بر دیگری ترجیح دهند؛ و با گذشت زمان، اینکه این داستانها واقعاً اتفاق افتادهاند یا نه اهمیت ندارد، درست مثل قصههای ابراهیمی، ایمان بر داستانسرایی غلبه میکند.
در تابستانهای گرم و شرجی دهه ۹۰، حدود تیر تا مرداد، من و برادرم سرمان را میتراشیدیم. بعد از نماز جمعه دعاهای جمعی برای باران رحمت برگزار میشد. مولوی صاحب از خدا کمک میخواست و ما با صدای بلند آمین میگفتیم. آ.ای یک بار به ما گفت اگر کودکان بیگناه سرهای تراشیدهشدهشان را زیر آسمان باز به هم بمالند، دعا زودتر به خدا میرسد. آن روز، من و برادرم روی پشتبام، روی دیوار مشترک با همسایهها نشستیم و سرهای تراشیدهمان را به هم مالیدیم. احساس بدی داشتم که بیگناه نیستم. اما باران آمد.
بارانهای مونسون خطوط فاضلاب باز در دو طرف خیابانهای باریک ما را پر کرد. ما از پنجرهمان به خیابانهای سیلابی نگاه میکردیم، کشتیهای کاغذی میانداختیم و بیوقفه در نهر (گودال) دنبال مدفوع میگشتیم. وقتی یک حزب سیاسی جدید در انتخابات پیروز شد، کارگران ساختمانی به خیابانها هجوم آوردند تا خطوط فاضلاب باز را بپوشانند و بتن روی زمین خاکی و آجری بریزند. همان زمین خاکی و آجری که در آن بزرگ شدیم و خطوط فاضلابی که بارها در آن افتادیم و لباسهای عیدمان را خراب کرد. خالهها و مادرم حلوای و پوری درست کردند تا این «توسعه» را جشن بگیرند.
کوچکترین خواهر پدرم — خاله محبوبم پینا — یک نقدکننده پرشور محصولات بود. هر جمعه، از چوتی گلی (کوچه کوتاه) به خانه ما میآمد تا برندهای جدید شوینده را برای مادرم بررسی کند، بدون اینکه بداند یا اهمیت دهد که همه آنها متعلق به همان شرکتهای آمریکایی یا بریتانیایی هستند. Surf Excel بد بود و Ariel خوب، هفته بعد Ariel لباسهایش را خراب کرده بود و مجبور شد دوباره به Surf Excel برگردد. او هرگز Express Power را دوست نداشت. در نهایت، خودش شروع به ساخت شوینده کرد. خاله یک کیسه پلاستیکی ضخیم را دور دستش میپیچید و سودا کاستیک را با دیگر مواد شیمیایی دودی در یک تشت پلاستیکی گرد هم میزد. سپس شوینده دستساز را با مادرم تقسیم میکرد. خاله پینا فکر ارتدکس خواهر بزرگترش، چینا، که بیوه بود را دوست نداشت؛ او تولید شوینده را تحریم کرد و به جای آن صابون سیاه خودش را ساخت. برای چینا، شوینده تجملی بود و برای پینا، صابون سیاه بوی پندو (روستایی) میداد.

من (چپ)، خواهران (راست) (۱۹۹۲)
وقتی سرخک گرفتم، خاله پینا و چینا نخود سیاه بوداده و فاللیان (برنج پفکی شیرین) را به عنوان صدقه بین بچههای محله پخش کردند تا چشم زخم را دفع کنند، آیینی که ادامه دادند و بعدها مادرم در زمان بحرانها آن را انجام داد. «بالو کوریو چیز وندی دی لائے جاؤ!» (پسرها و دخترها بیایید و این تنقلات رایگان را بگیرید) یک بچه پرصدا برای جمع کردن بچهها فریاد میزد. خالههایم روی در ایستاده بودند و تنقلات را در دوپتای خود که به شکل کیسه بود نزدیک شکمشان نگه داشته بودند.
تروما فقر به معنای رنج مادامالعمر حتی زمانی است که از آن خارج شدهاید. بهویژه وقتی از آن خارج شدهاید، رنج تنها به این دلیل نیست که پول خرید یک لیتر شیر روزانه را ندارید، برنج و آرد تمام شدهاند یا مواد اصلی مثل پیاز و گوجهفرنگی برای درست کردن دال خیلی گران شدهاند. خوشحالترین روز با خانوادهام روزی بود که دنبال تنها پولی که میدانستیم جایی در دو اتاق خانهمان افتاده اما دقیقاً نمیدانستیم کجاست، گشتیم. از صبح تا اواخر بعدازظهر، خواهران و مادرم دنبال اسکناس ۱۰ روپیه میگشتند، در مورد وضعیت شوخی میکردند و میخندیدند. بالاخره آن را در جعبه زیبایی مادرم که مربوط به دهه ۸۰ بود پیدا کردیم. گرسنگی چالشی موقتی بود—چالشی برای بدن. تروما تعریفکننده که عمیقاً در روان شما فرو میرود، به دلیل چیزهایی است که فقر به همراه دارد: خشونت: عاطفی، جسمی، جنسی، پدرسالارانه و طبقاتی، دسترسی دشوار به آموزش، سوءاستفاده، غفلت، تحقیر، اختلال عملکرد خانواده و مشکلات درماننشده سلامت روان. چیزهایی که ناخودآگاه شما را علامتگذاری میکنند بدون اینکه خودتان بدانید چون در حالت بقا هستید.
ما اغلب حساب اعتباری منفی در مغازه گوشه خیابان، نالکای والا (مردی که شیر آب دارد) داشتیم. «پدرم میگوید بنویس» جملهای بود که بعد از خرید یک کیلو شکر یا یک جعبه چای باید به نالکای والا میگفتم. خوششانس بودیم که عمه مادریام از اسلامآباد هر وقت میتوانست برایمان مقداری آذوقه خشک پست میکرد (شکر، دال، پتله، گاهی نودل فوری) و اغلب پولی را در پاکتی مخفیانه میفرستاد. آن جعبه کمک ۷×۷ به طور مخفیانه انتظار میرفت اما به ندرت دربارهاش صحبت میشد.
مادرم از طبقه متوسط بود و میتوانست بخواند. او شوهرش را روز عقدش دید و وقتی به خانه کوچک چهار مرله آورده شد، عمههای محله برای دیدن عروس جوان و روشن پوست [Pashtun] جمع شدند. چهار خانواده مشترک با ۱۷ نفر در آن خانه زندگی میکردند. عمهها و عموهایم به زبان پنجابی با هم صحبت میکردند اما گاهی برای صحبت با مادرم به اردو تغییر زبان میدادند. پشتو زبان رمز ما بود: برای به اشتراک گذاشتن رازها، گفتگوهای خصوصی و سرزنشها استفاده میشد.
اولین کلمهای که به انگلیسی یاد گرفتم «گناهکار» بود. فقط میدانستم چه معنایی دارد. این کلمه را وقتی دیدم که یک خبر ۹۰های بیبیسی را در شبکه تلویزیونی شالیمار (STN) تماشا میکردم. این یک کانال زمینی رایگان بود، یعنی میتوانستیم آن را از طریق آنتن تلویزیون آنالوگ خودمان دریافت کنیم، درست مثل شبکه دولتی PTV. STN جایگزین تجاری PTV بود با کنترل دولتی کمی کمتر (مثل ITV در بریتانیا نسبت به بیبیسی). این کانال از پخشکنندگان غربی پول میگرفت تا برنامههایشان را از ساعت ۶ صبح تا ۲ بامداد پخش کند. برنامه Larry King Live از CNN ساعت ۷ صبح پخش میشد، سپس ساعت ۱۰ صبح به BBC World News تغییر میکرد، شبکه کارتونی Cartoon Network ساعت ۵ بعدازظهر پخش میشد و فیلمهای TNT در ساعات تاریکی شب پخش میشدند. هر وقت چیزی خیلی غربی مثل نمایشهای مد با لباسهای باز، صحنههای فیلم که در آن مردان و زنان مشروب میخوردند، بغل میکردند، بوسه میدادند، پیشنوازی میکردند (که در تلویزیون و فیلمهای محبوب آمریکایی دهه ۹۰ خیلی رایج بود)، جانی براوو، مدونا یا مایکل جکسون ظاهر میشدند، صفحه تلویزیون پیکسلی میشد، مثل پیکسلهای MS Paint. من تصور میکردم یک یا دو نفر هستند که کارشان این است که هوشیار باشند و هر وقت چنین تصاویر فاسدی در پخش زنده ظاهر میشد، فوراً دکمهای را فشار دهند و صفحه را پیکسلی کنند. اگر کسی میخواست تمرکز کند، که من و برادرم قطعاً میخواستیم، میتوانست زیر آن پیکسلهای ضخیم و تار را ببیند. صدا همیشه روشن میماند. فقط دانستن اینکه اقدام یک نفر در اسلامآباد هر روز به تلویزیون من تأثیر میگذاشت، برایم جالب بود. بارها، بهویژه دیر وقت شب، مردان سانسورگر در فشار دادن دکمه تأخیر داشتند و اگر آن شب یک شورشی شیفت داشت، صفحه اصلاً پیکسلی نمیشد. من و برادرم از هیجان فریاد میزدیم.
در عید، لباس شلوارکمیز خنثی میپوشیدیم و به سمت مدرسه دولتی محلی میرفتیم و تکبیر را زمزمه میکردیم. نماز عید که در حیاط مدرسه برگزار میشد، حس عجیبی داشت و سه بغل بعد از آن هم همینطور. سپس با عا.ای به قبرستان میرفتم، گاهی گلبرگ گل در دست داشتم؛ دیگران گلافشان و عود مترو میلان هم به همراه گلبرگها میآوردند. گستردگی گلها روی قبر بستگان مرده نشاندهنده ثروت فرد بود. پس از قرائت بیصدا دعا برای مردگان، به خانه بازمیگشتیم که روی زمین سفرهای از پراتههای آرد سفید، املتها و خیرون، غذاهای قدیمی اما شیک از مجموعه جهیزیه مادرم، پهن شده بود.

میدان لاکشمی، لاهور (۱۹۹۷)
فیلمهای لالیوود را که به عنوان ویژهبرنامههای عید در تلویزیون پخش میشدند تماشا میکردم، سپس لباسهای رنگارنگ «شلوار و پیراهن» میپوشیدم و در بازار اصلی قدم میزدم، یک قطلمه ۲ روپیهای که در روزنامهای ترد پیچیده شده بود، یک مرغ دال تند ۱ روپیهای، یک بطری پپسی ۷ روپیهای و دو بار در سال، در عید، یک بستنی والز چاکبار ۱۰ روپیهای میخریدم که تبلیغ گرمرنگش زنی را نشان میداد که روی یک بین بگ به آرامی آن را میخورد و آهنگ Take My Hand نسخه UB40 روی دستگاه VCD او پخش میشد. من و خواهر و برادرهایم بچههای دیگر را میدیدیم که لباسهای پرزرق و برقتری پوشیده بودند، دستهجمعی در بازار راه میرفتند، به زبان پنجابی صحبت میکردند و بستنی محلی پاندا را میخوردند. برای ما، آن فضا جذاب نبود.

کلیسای انگلیکان سنت اندرو، جاده امپرس، لاهور (۲۰۰۱)
مادرمان دلایل محکمی داشت که ما در یک مدرسه مسیحی وابسته به مبلغین تحصیل کنیم. ونهایی که آهنگهای نور جهان را پخش میکردند — آنهایی که در PTV/STN پخش نمیشدند — و زینگ زینگهای (ریکشای دوچرخه) که نسیبو لال را روی استریوهای قابل حمل پخش میکردند، ما را به بیمارستان کارن میبردند. سپس از یک راه میانبر به سمت کلیسای سنت اندرو در جاده امپرس، مدرسهمان، پیاده میرفتیم. در زنگ تفریح، ناهار روزانهام را که یک پراته شیرین پر از شکر بود و مادرم درست میکرد، با ساندویچ پرس شدهی پنیینی دوستم که خدمتکارش درست کرده بود، معاوضه میکردم. همان ونها، اتوبوسها و زینگ زینگها با استریوهای بلند، ما را به خانه بازمیگرداندند. یک بار مرد مسنی در اتوبوس شلوغ دست به آلت تناسلیام زد؛ من از اتوبوس در حال حرکت پریدم، با کولهپشتیام روی زمین غلتیدم، بلند شدم و به خانه رفتم. کرایه با تخفیف دانشآموزی ۲ روپیه بود.
در مدرسه، بد بود که بگویی و اعتراف کنی که فقیر هستی. من و برادرم تحت کمک مالی بودیم، و هر چند ماه یک بار، برگه شهریه به من در کلاس داده میشد. باید آن را پنهان میکردم؛ نمیدانستم چگونه به دوستانم توضیح دهم چرا شهریه من نصف آنهاست، و حتی بعد از آن، چگونه باید برایشان توضیح دهم که چند روز بعد وقتی به عنوان تنبیه روی زمین کریکت ایستادهام به خاطر نپرداختن آن نصف شهریه چه اتفاقی میافتد؟

اسکناس ۲ روپیهای. دیگر در گردش نیست.
در راه بازگشت از مدرسه، گاهی بادامهای رنگی و شیرین از غریب نواز میخریدم. بعد از اینکه نسل من اولین کودتای نظامی خود را در ۱۹۹۹ دید — سومین کودتا برای پاکستان — یک کمپین مالیسازی به خوبی تبلیغ شده باعث شد بودجه ۲ روپیهای من دیگر برای خرید بادامها کافی نباشد، اما عمو در مغازه استثنا قائل شد.
در کریسمس، در دسامبر بارانی، از همسایگان مسیحیمان میوههای خشک، آجیل و کیک کشمش تنوری میگرفتیم، در تجمع مدرسه آهنگ Jingle Bells را میخواندیم و در محوطه مدرسه پرسه میزدیم در حالی که معلمانمان صحنه تولد مسیح را آماده میکردند. حوالی سال نو، کارگران مسیحی طبقه پایین که در کلبههای مرتب پشت ساختمان مدرسه زندگی میکردند، برای خراب کردن بخشی از نمای کلیسا فراخوانده میشدند. سنگها و آجرهای شکسته به طور نامرتب روی زمین پخش میشدند و مبلغین سفیدپوست که از کشوری خارجی آمده بودند، برای بازدید از «خسارت» همراهی میشدند. آنها عکس میگرفتند و آرام در دفترچههایشان یادداشت میکردند. هر کودکی که میتوانست به آنها نزدیک شود و به انگلیسی صحبت کند، قهرمان بود.

خیابان حق، گارہی شاهو در ۱۲ ربیعالاول (۲۰۱۷)
در روز تولد پیامبر در ۱۲ ربیعالاول، من، مادرم و خواهرانم در محله میگشتیم تا پاهریان را ببینیم: هنر موقتی در خیابانها ساخته شده از چوب رنگشده و خرد شده، کاه و استایروفوم. کبوترهای سفید برفی به راحتی روی گنبدهای سبز مسجدهای مینیاتوری استایروفومی نشسته بودند — این مدلهای مینیاتوری موضوعاتی از فولکلور پنجابی، روایت جنگ پاکستان و هند و داستان هجرت پیامبر از مکه به مدینه را جشن میگرفتند. بعد از نماز مغرب، رقابت بزرگ همهمردانه رقص مجرا بر روی آهنگهای نصیبو و مادام نور جهان بود. برندگان بهترین طراحی پاهری و بهترین اجرای رقص، جوایز پلاستیکی طلاییرنگ دریافت میکردند.
در طول سال، مردی که زولجینه — اسبی که با پارچه سیاه ابریشمی پوشیده شده بود — را همراهی میکرد، در خیابانها میگشت و به خانهبهخانه همسایگان شیعه ما سر میزد. در محرم، مغازههای شیر، شربتهای سَبِیل، روح افزا و نوع شیرین صندل و هل را رایگان از بشکههای بزرگشان که در روزهای عادی پر از گالنهای شیر بود، پخش میکردند. نعتهای اتوتیون شده (شعر ستایش پیامبر) آن زمان تازه بودند و به طور خجالتی از پنجرههای همسایگان بَرِلوِی ما به گوش میرسیدند. یادم میآید مادرم بعد از اینکه دعوت به یکی از محافل ذکر مخصوص زنان در اتاقی تاریک در خانه کناری گرفت، شوکه شد. آن چیز جدیدی بود. هیچکس درباره مسجد احمدی که آرام در جاده علامه اقبال ایستاده بود حرف نمیزد — که در نهایت در کشتارهای مسجد احمدیه ۲۰۱۰ تخریب شد.
در گارهی شاهو، اولین بار فهمیدم که سرمایهداری بیشکل است وقتی پدرم برای خرید کیبورد اولین کامپیوترمان، مدل ۴۸۶ که توسط عمه مادریم به ما اهدا شده بود، چانه زد. ابو فهمید که فروشنده احمدی است و ادعا کرد که او اهل ربوحه است... برای گرفتن تخفیف. من تماشا کردم.

روز توزیع جوایز دبیرستان کلیسای سنت اندرو (۱۹۹۷)
در گارهی شاهو، همچنین همبستگی طبقه پایین را فهمیدم وقتی به خاطر کت سبز تیره غیرمعمولم که بخشی از یونیفرم زمستانی مدرسه بود و پدرم از بازار لُندا میخرید، تنبیه میشدم: بازار دستدوم کنار ایستگاه راهآهن که انبوهی از لباسهای دستدوم مردم خارجی/غربی را دارد. لباسهای لُندا بوی خاصی از دستدوم میداد که از بین نمیرفت. وقتی معلم انضباطی در صف صبحگاهی مرا به خاطر نپوشیدن سایه درست سبز انتخاب میکرد، چشم در چشم بچههای دیگری که به کلاس میرفتند میشدم... بدون اینکه دیده شوم، همان لباسهای دستدوم لُندا را پوشیده بودند. این مثل یک رمز مخفی بین ما بود، هرگز گفته نمیشد اما همیشه حس و فهمیده میشد.
در گارهی شاهو، همچنین شرم طبقه پایین اجتماعیشده را فهمیدم وقتی من و برادرم به عنوان تنبیه در زمین کریکت ایستادیم همراه با بچههای دیگر (بسیاری از آنها مسیحیان طبقه پایین) که شهریه مدرسهشان را پرداخت نکرده بودند. این شهریهها با فروش جهیزیه مادرم یارانه داده میشد. در کلاس سوم، یک گردنبند طلایی با حرف «F» (اولین حرف نام او) به خط سریف آخرین چیزی بود که فروخته شد. آن نیمهشب، پدرمان رسماً دو گزینه به ما داد: تحصیل در دبیرستان اقبال، یک مدرسه دولتی، یا کار به عنوان مکانیک/تکنسین، مثل پدربزرگمان و مثل کاری که ع.ا. انجام میداد.
در گرهی شاهو، من همچنین سایههای جنسیت، بیان جنسیتی و سطوح احترام را در میان مردم اطرافم درک کردم. چه تماشای رقص مجرای تجاری پنجابی با بار جنسی که فقط مردان خانواده در کانالهای محلی اختصاصی میدیدند، چه اجرای خوجه سیرها در خیابانها که درباره بهترین برندهای روغن مو و شامپو با هم در استراحتهای تولی (رقص خیابانی) صحبت میکردند، دختری که در کوچه چوتی به شریکش فشار میآورد تا «بوسه فرانسوی» بدهد در حالی که من به سمت ون برای جشن مدرسه کلاس ششمم میرفتم، زنانی که روی پشتبام آفتاب میگرفتند و درباره ظلم پدرسالاری خانواده صحبت میکردند و حنا/مهندی را در موهای یکدیگر میگذاشتند، روابط جنسی با کودکان در آرکیدهای تاریک بازی که پردههای پاره روی ورودی آویزان بود و صفحههای ماشینهای بازی بزرگ تنها نور موجود بودند، یا پسران نوجوان با تیپ مردانه تند در جینهای باریک گلدوزی شده و موهای رنگ شده با حنا به رنگ زنگزده و روغنمالی شده که در گوشههای خیابان پَن میجویدند و به احترام به مادرم که برای تدریس به مدرسه محلی با حقوق ۶ دلار در ماه میرفت، راه میدادند.
در گرهی شاهو، مادران به فرزندانشان هشدار میدادند که اگر در بعدازظهرهای گرم تابستان به خیابانها بروند، مردان پیر [Pashtun] آنها را میربایند. مردان پیر پشتون، پناهندگان افغان بودند که برای فروش و گذران زندگی پلاستیک از خیابانها جمع میکردند. تمسخرهای همجنسگرا علیه پشتونها — که از تبلیغات فرهنگی قدیمی استعماری بریتانیا از طریق کتابها، فیلمها و دانشگاهها سرچشمه میگرفت — در نمایشهای صحنهای پنجابی به صورت جوقات (جوکهای سریع) طنین میانداخت و به کلاس درس من به عنوان جوکهای نژادپرستانه بازتولید شده منتقل میشد. این نژادپرستی به صورت فرهنگی و اجتماعی سیستماتیک شده بود، هنوز به طور گستردهای بیضرر تلقی میشود اما اینطور نیست.

تبلیغ تحریک منہاج القرآن، باغبانپورہ، لاهور (۲۰۱۹)
در سالهای اخیر، یک سبک زندگی در فضای عمومی گرهی شاهو در حال تسلط است. این تغییر شکل محله توسط تحریک لبیک، یک گروه سیاسی و مذهبی راستگرا که به شدت خواهان مجازات اعدام برای افرادی است که به ارتکاب کفرگویی متهم شدهاند، رهبری میشود. قوانین کفرگویی پاکستان ابتدا توسط حکومت بریتانیا تدوین شد. مسلمانان و غیرمسلمانان طبقات پایین و کارگر هدف اصلی این قوانین هستند و اغلب توسط گروههای خودسر به طور خشونتآمیز کشته میشوند. نعتها و سرودهای اتوتیون شده اکنون با اطمینان بیشتری از بازار اصلی پخش میشوند تا نسیبواللال، هشدارهای تلخ و معمولی به زبان اردو علیه کفرگویی و گمراهی، زنان بیبندوبار روی دیوارها، پشت ریکشاها و روی بنرهای آویزان در هوا چسبانده شدهاند. خوجه سیرها که در خیابانها اجرا میکردند، اکنون به ندرت دیده میشوند. این و سایر اشکال کنترل اجتماعی باعث شدهاند گروههایی که زمانی در فضای عمومی فیزیکی بسیار دیده میشدند، به فضاهای امنتر آنلاین عقبنشینی کنند.
دومین کلمهای که به انگلیسی یاد گرفتم «شکنجه» بود، باز هم از یک پخش خبری بیبیسی در STN. این به من کمک کرد تا واقعیت خشونتآمیز هر روز و شب و روز بعد را برچسبگذاری و بیان کنم. هنوز به صداهای بلند واکنش نشان میدهم، با پول و پولدارها مشکل دارم، فکم همیشه سفت است و گاهی فراموش میکنم نفس بکشم.
نمایش دادن فقر یا داستانهای فقرا مانند «متی اور مشکیزا» پیچیدگی دارد. نمایشهای فعلی فقرا در رسانههای پاکستانی فرمولی، کنجکاوانه، گزارشی، تحقیقی، تقلیدی یا پر از احساسات یا طنز است. طبقات بالا، نهادهایشان و نمایندگانشان که نگهبانان رسانههای سنتی هستند، نمایشهای بدی از فقرا به فقرا و دیگران میفروشند. آنها به ساخت نسخههای کپی ادامه خواهند داد. نسخههای بدی که در نهایت در روان جمعی فقرا به گونهای تثبیت میشود که خودشان با این نمایشهای آسان و بد همذاتپنداری میکنند، به جای اینکه به تجربه زیسته خود اعتماد کنند.
در غمگینترین روزهایم در بروکلین — و این روزها زیاد است — دیدن دستهای از کبوترها، رنگشده و رنگنشده، که بر فراز محله پورتوریکویی من پرواز میکنند، به من آرامش میدهد. حتی اگر نتوانم تشخیص دهم کدام کبوتر کدام است، کدام غالب است، کدام سختی میکشد و کدام عاشق است. حتی اگر این کبوترها غُرغُر میکنند و «گوتارگو» نمیکنند، نگاه کردن به آنها با شریکم از پشت پنجرهمان، پرواز بر فراز پشتبامها و نشستن روی نردبان اضطراری که در آنجا نان و برنج به جای باجرا میگذاریم، به من آرامش میدهد.
وقتی کودک بودم، میخواستم زندگی اطرافم در رسانههای اطرافم بدون نگاه از بالا به پایین دیده شود، همانطور که داستانهای طبقه پایین نمایش داده میشوند... تقلید میشوند. وقتی بزرگ شدم و توانستم انگلیسی صحبت کنم، به فضاهای محافظتشده طبقات بالا و متوسط، دیاسپورای ثروتمند و سفیدپوستان دسترسی پیدا کردم. میخواستم زندگیای که اطرافم میشناختم توسط این دیگران درک شود: سازندگان فرهنگ، روندسازان، کسانی که روایتهایشان امپریالیستی است، شنیده میشوند، به رسمیت شناخته میشوند و تحسین میشوند، و نظرات، دیدگاهها و داستانهایشان «ظریف» است و بنابراین داستانهای ما را بازنویسی میکند. پس از سالها زندگی خارج از گارهی شاهو، فهمیدهام که مذاکره با پیچیدگی زندگی خود با دیگری امپریالیستی مثل مالیدن سرهای کچل به هم است، به امید باران. هرگز باران نمیآید.
سعد خان یک بایگانیدار، فیلمساز و بنیانگذار خاجیستان است. این مقاله در ۱۴ اوت ۲۰۱۹ در صفحه مدیوم خاجیستان منتشر شد و در دسامبر ۲۰۲۴ در DAZED خاورمیانه.